-
دریائی
پنجشنبه 8 دیماه سال 1390 08:37
یک روز بلند آفتابی در آبی بی کران دریا امواج ترا به من رساندند امواج ترانه بار تنها چشمان تو رنگ آب بودند آندم که ترا در آب دیدم در غربت آن جهان بی شکل گوئی که ترا به خواب دیدم از تو تا من سکوت و حیرت از من تا تو نگاه و تردید ما را می خواند مرغی از دور می خواند بباغ سبز خورشید در ما تب تند بوسه می سوخت ما تشنه خون شور...
-
حرفهای یه دوست
سهشنبه 6 دیماه سال 1390 08:41
عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه او که چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین آسمانی بودنت باشد همین چون کویری تشنه باشی بی قرار که گویی هردم آسمان بر من ببار عشق یعنی حسرت پنهان دل زندگی در گوشه ویرانه دل عشق یعنی اینکه همچون سرنهی بر پای یک دل داده ای اینکه موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه عشق یعنی سایه ای در یک...
-
صدائی در شب
دوشنبه 5 دیماه سال 1390 09:08
نیمه شب در دل دهلیز خموش ضربه ائی افکند طنین دل من چون دل گل های بهار پر شد از شبنم لرزان یقین گفتم این اوست که باز آمده است جستم از جا و در آئینه گیج بر خود افکندم با شوق نگاه آه، لرزید لبانم از عشق تار شد چهره آئینه ز آه شاید او وهمی را می نگریست گیسویم درهم و لب هایم خشک شانه ام عریان در جامه خواب لیک در ظلمت دهلیز...
-
از دوست داشتن
شنبه 3 دیماه سال 1390 08:12
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری، آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس...
-
صبر سنگ
پنجشنبه 1 دیماه سال 1390 09:33
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانه عاصی در درونم های هو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی بر درونم سایه می...
-
اندوه
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1390 14:19
کارون چون گیسوان پریشان دختری بر شانه های لخت زمین تاب می خورد خورشید رفته است و نفس های داغ شب بر سینه های پر تپش آب می خورد دور از نگاه خیره من ساحل جنوب افتاده مست عشق در آغوش نور ماه شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون سر می کشد به بستر عشاق بی گناه نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد مهتاب...
-
حلقه
سهشنبه 29 آذرماه سال 1390 08:44
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است ببر راز این حلقه که در چهره او اینهمه تابش و رخشندگی ست مرد حیران شد و گفت: حلقه خوشبختی است، حلقه زندگی است همه گفتند: مبارک باشد دخترک گفت: دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سال ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه...
-
ای ستاره ها
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 08:53
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم با دلی که بوئی از وفا نبرده است جور بی کرانه و بهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان...
-
در برابر خدا
یکشنبه 27 آذرماه سال 1390 08:27
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را دل نیست این دلی که بمن دادی در خون طپیده، آه، رهایش کن یا خالی از هوا وهوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می...
-
یکشب
شنبه 26 آذرماه سال 1390 08:25
یکشب ز ماورای سیاهی ها چون اختری بسوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم سر تا بپا حرارت و سرمستی چون روزهای دلکش تابستان پر می کنم برای تو دامان را از لاله های وحشی کوهستان یکشب ز حلقه ای که بدر کوبند در کنج سینه قلب تو می لرزد چون در گشوده شد، تن من بی تاب در بازوان گرم تو می لغزد دیگر در آن...
-
خانه متروک
پنجشنبه 24 آذرماه سال 1390 12:22
دانم اکنون از آن خانه دور شادی زندگی پرگرفته دانم اکنون که طفلی به زاری ماتم از هجر مادر گرفته هر زمان می دود در خیالم نقشی از بستری خالی و سرد نقش دستی که کاویده نومید پیکری را در آن با غم و درد بینم آنجا کنار بخاری سایه قامتی سست و لرزان سایه بازوانی که گوئی زندگی را رها کرده آسان دورتر کودکی خفته غمگین در بر دایه...
-
دختر و بهار
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 08:45
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز می گشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب آب نقره فام آن بال های نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک...
-
راز من
سهشنبه 22 آذرماه سال 1390 08:40
هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد، بیگانه ئی شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من وای از این چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در می نهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت...
-
مهمان
دوشنبه 21 آذرماه سال 1390 11:53
امشب آن حسرت دیرینه من در بر دوست بسر می آید در فروبند و بگو خانه تهی است زین سپس هر که به در می آید شانه کو، تا که سر و زلفم را درهم و وحشی و زیبا سازم باید از تازگی و نرمی و لطف گونه را چون گل رؤیا سازم سرمه کو، تا که چو بر دیده کشم راز و نازی به نگاهم بخشد باید این شوق که در دل دارم جلوه بر چشم سیاهم بخشد چه بپوشم...
-
بیمار
یکشنبه 20 آذرماه سال 1390 08:38
طفلی غنوده در بر من بیمار با گونه های سرخ تب آلوده با گیسوان در هم آشفته تا نیمه شب ز درد نیاسوده هر دم میان پنجه من لرزد انگشت های لاغر و تبدارش من ناله می کنم که خداوندا جانم بگیر و کم بده آزارش گاهی میان وحشت تنهائی پرسم ز خود که چیست سرانجامش اشگم بروی گونه فرو غلطد چون بشنوم ز ناله خود نامش ای اختران که غرق...
-
نقش پنهان
چهارشنبه 16 آذرماه سال 1390 08:08
آه، ای مردی که لب های مرا از شرار بوسه ها سوزانده ئی هیچ در عمق دو چشم خامشم راز این دیوانگی را خوانده ئی هیچ می دانی که من در قلب خویش نقشی از عشق تو پنهان داشتم هیچ می دانی کز این عشق نهان آتشی سوزنده بر جان داشتم گفته اند آن زن زنی دیوانه است کز لبانش بوسه آسان می دهد آری، اما بوسه از لب های تو بر لبان مرده ام جان...
-
بازگشت
یکشنبه 13 آذرماه سال 1390 08:07
ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ تا نیمه شب بیاد تو چشم نخفته است ای مایه امید من، ای تکیه گاه دور هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت احساس قلب کوچک خود را نهان کنم بگذار تا ترانه من رازگو شود بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم تا بر گذشته می نگرم، عشق خویش را چون آفتاب گمشده می آورم...
-
خسته
شنبه 12 آذرماه سال 1390 08:54
از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بی کرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشین او خوشتر پنداشت اگر شبی بسر مستی در بستر عشق او سحر کردم شب های دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران بسر کردم دیگر نکنم ز روی نادانی...
-
دعوت
پنجشنبه 10 آذرماه سال 1390 09:20
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم نمی دانی، نمی دانی، که من جز چشم افسونگر در این جام لبانم، باده مرد افکنی دارم چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی نمی ترسی، نمی ترسی، که بنویسند نامت را به سنگ تیره گوری، شب غمناک خاموشی بیا دنیا نمی...
-
آئینه شکسته
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1390 08:42
دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه در کنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم بخود آنگاه صد افسوس که او نیست تا مات شود زینهمه افسونگری و ناز چون...
-
چشم براه
سهشنبه 8 آذرماه سال 1390 08:16
آرزوئی است مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد بخدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش شب در اعماق سیاهی ها مه چو در هاله راز آید نگران دیده به ره دارم شاید آن گمشده باز آید سایه ای تا که بدر افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان...
-
ناشناس
دوشنبه 7 آذرماه سال 1390 08:38
بر پرده های درهم امیال سرکشم نقش عجیب چهره یک ناشناس بود نقشی ز چهره ئی که چو می جستمش بشوق پیوسته می رمید و بمن رخ نمی نمود یکشب نگاه خسته مردی بروی من لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند نومید و خسته بودم از آن جستجوی خویش با ناز خنده کردم و گفتم بیا،...
-
از یاد رفته
یکشنبه 6 آذرماه سال 1390 08:53
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطائی کردم که ز من رشته الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست هر کجا می نگرم، باز هم اوست که بچشمان ترم خیره شده درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از...
-
گمگشته
شنبه 5 آذرماه سال 1390 08:50
من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد او که می گفت دوستت دارم پس چرا زهر غم بجامش کرد اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کرد و شد سرمست حسرتم نیست زآنکه این لب را بوسه های نداده بسیار است باز هم در نگاه...
-
دیدار تلخ
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1390 09:25
به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه امیدی را سخت مغروری و می سازی سرد در دلی، آتش جاویدی را دیدمت، وای چه دیداری وای این چه دیدار دلازاری بود بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود دیدمت، وای چه دیداری وای نه نگاهی، نه لب پرنوشی نه شرار نفس پر هوسی نه فشار بدن و آغوشی این چه عشقی است که در دل دارم می...
-
شراب و خون
چهارشنبه 2 آذرماه سال 1390 08:27
نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای زخمه ای، تا برکشم آواز خویش بر لبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید کودک دل رنجه دست جفاست با سر انگشت وفا نازش کنید پر کن این پیمانه را ای هم نفس پر کن این پیمانه را از خون او مست مستم کن چنان کز شور می بازگویم قصه افسون او...
-
عصیان
سهشنبه 1 آذرماه سال 1390 09:42
به لب هایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ئی ناگفته دارم ز پایم باز کن بند گران را کزین سودا دلی آشفته دارم بیا ای مرد، ای موجود خودخواه بیا بگشای درهای قفس را اگر عمری به زندانم کشیدی رها کن دیگرم این یک نفس را منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست به سر اندیشه پرواز دارم سرودم ناله شد در سینه تنگ به حسرت ها سر آمد روزگارم بلب...
-
دیو شب
دوشنبه 30 آبانماه سال 1390 08:42
لای لای، ای پسر کوچک من دیده بربند، که شب آمده است دیده بربند، که این دیو سیاه خون به کف خنده به لب آمده است سر به دامان من خسته گذار گوش کن بانگ قدم هایش را کمر نارون پیر شکست تا که بگذاشت بر آن پایش را آه، بگذار که بر پنجره ها پرده ها را بکشم سرتاسر با دو صد چشم پر از آتش و خون می کشد دم به دم از پنجره سر از شرار...
-
انتقام
یکشنبه 29 آبانماه سال 1390 08:17
باز کن از سر گیسویم بند پند بس کن، که نمی گیرم پند در امید عبثی دل بستن تو بگو تا به کی آخر، تا چند از تنم جامه برون آر و بنوش شهد سوزنده لب هایم را تا به کی در عطشی دردآلود به سر آرم همه شب هایم را خوب دانم که مرا برده ز یاد من هم از دل بکنم بنیادش باده ای، ای که ز من بی خبری باده ای تا ببرم از یادش شاید از روزنه...
-
گریز و درد
شنبه 28 آبانماه سال 1390 08:15
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشک های دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز...