-
عصیان خدا
یکشنبه 7 اسفندماه سال 1390 08:04
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند خادمان باغ دنیا را ز روی خشم میگفتم برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش پنجهء خشم خروشانم را زیر و رو میریخت دستهای خته ام بعد از هزاران سال خاموی کوهها را در دهان باز دریاها فرو میریخت میگشودم بند از پای...
-
عصیان (خدائی )
شنبه 6 اسفندماه سال 1390 07:57
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان می کشد پاروزنان در کام توفان ها چهره هائی در نگاهم سخت بیگانه خانه هائی بر فرازش اشک اخترها وحشت زندان و برق حلقهءز نجیر داستان هائی ز لطف ایزد یکتا سینهء سرد زمین لکه های گور هر سلامی سایهء تاریک بدرود d دست هائی خالی و در...
-
عصیان (بندگی)
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1390 09:16
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز راز سرگردانی این روح عاصی را با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز گر چه از درگاه خود می رانیم، اما تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی سرگذشت تیرهء من، سرگذشتی نیست کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خبر از کوچ دردآلود انسانها...
-
دنیای سایه ها
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1390 08:21
شب به روی جاده نمناک سایه های ما ز ما گوئی گریزانند دور از ما در نشیب راه در غبار شوم مهتابی که می لغزد سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک سوی یگدیگر بنرمی پیش می رانند شب به روی جاده نمناک در سکوت خاک عطرآگین ناشکیبا گه به یکدیگر می آویزند سایه های ما ... همچو گل هائی که مستند از شراب شبنم دوشین گوئی آنها در گریز...
-
ترس
دوشنبه 1 اسفندماه سال 1390 14:03
شب تیره و ره دراز و من حیران فانوس گرفته او به راه من بر شعله بی شکیب فانوسش وحشت زده می دود نگاه من بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند در بستر سبزه های تر دامان گوئی که لبش به گردنم آویخت الماس هزار بوسه سوزان بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند من او شدم ... او خروش دریاها من بوته وحشی نیازی گرم او زمزمه نسیم صحراها من تشنه میان...
-
تشنه
یکشنبه 30 بهمنماه سال 1390 13:17
من گلی بودم در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون در شبی تاریک روئیدم تشنه لب بر ساحل کارون بر تنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سرسبز غنچه نشکفته ای می چید پیکرم، فریاد زیبائی در سکوتم نغمه خوان لب های تنهائی دیدگانم خیره در رؤیای شوم سرزمینی...
-
قهر
شنبه 29 بهمنماه سال 1390 08:18
نگه دگر بسوی من چه می کنی؟ چو در بر رقیب من نشسته ای به حیرتم که بعد از آن فریب ها تو هم پی فریب من نشسته ای به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چو فال حافظ آن میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان بر او بتاب زآنکه من نشسته...
-
ستیزه
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1390 08:48
شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته می پیچد حریر راز او چو مرغی خسته از پرواز می نشیند بر درخت خشک پندارم شاخه ها از شوق می لرزند در رگ خاموششان آهسته می جوشد خون یادی دور زندگی سر می شکد چون لاله ای وحشی از شکاف گور از زمین دست نسیمی سرد برگ های خشک را با خشم می روبد آه ... بر دیوار سخت سینه ام گوئی ناشناسی مشت می...
-
دیوار
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1390 08:37
در گذشت پر شتاب لحظه های سرد چشم های وحشی تو در سکوت خویش گرد من دیوار می سازد می گریزم از تو در بیراه های راه تا ببینم دشت ها را در غبار ماه تا بشویم تن به آب چشمه های نور در مه رنگین صبح گرم تابستان پر کنم دامان ز سوسن های صحرائی بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان می گریزم از تو تا در دامن صحرا سخت بفشارم بروی...
-
پاسخ
سهشنبه 25 بهمنماه سال 1390 09:41
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند. هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او...
-
شکوفه اندوه
دوشنبه 24 بهمنماه سال 1390 11:10
شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره دیگر نیست شب ها چو در کناره نخلستان کارون ز رنج خود به خروش آید فریادهای حسرت من گوئی از موج های خسته به گوش...
-
شکست نیاز
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 08:46
آتشی بود و فسرد رشته ای بود و گسست دل چو از بند تو رست جام جادوئی اندوه شکست آمدم تا بتو آویزم لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی لیک دیدم که تو به چهره امیدم خنده مرگی وه چه شیرینست بر سر گور تو ای عشق نیازآلود پای کوبیدن وه چه شیرینست از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور چشم پوشیدن وه چه شیرینست از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن...
-
قصه ای در شب
پنجشنبه 20 بهمنماه سال 1390 13:15
چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد می خرامد شب میان شهر خواب آلود خانه ها با روشنائی های رؤیایی یک به یک درگیرودار بوسه بدرود ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت در خروش از ضربه های دلکش باران می خزد بر سنگفرش کوچه های دور نور محوی از پی فانوس شبگردان دست زیبائی دری را می گشاید نرم می دود در کوچه برق چشم تبداری کوچه...
-
اندوه تنهایی
چهارشنبه 19 بهمنماه سال 1390 09:59
پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه می کارد مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم بارید ... ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست می لرزد روحم از سرمای تنهائی می خزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهائی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق، ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست...
-
شوق
سهشنبه 18 بهمنماه سال 1390 10:04
یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟ چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید اشگ شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟ سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟ دیدگانس همه از...
-
موج
پنجشنبه 13 بهمنماه سال 1390 10:26
تو در چشم من همچو موجی خروشنده و سرکش و ناشکیبا که هر لحظه ات می کشاند بسوئی نسیم هزار آرزوی فریبا تو موجی تو موجی و دریای حسرت مکانت پریشان رنگین افق های فردا نگاه مه آلوده دیدگانت تو دائم بخود در ستیزی تو هرگز نداری سکونی تو دائم ز خود می گریزی تو آن ابر آشفته نیلگونی چه می شد خدایا ... چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟...
-
یاد یکروز
سهشنبه 11 بهمنماه سال 1390 09:06
خفته بودیم و شعاع آفتاب بر سراپامان بنرمی می خزید روی کاشی های ایوان دست نور سایه هامان را شتابان می کشید موج رنگین افق پایان نداشت آسمان از عطر روز آکنده بود گرد ما گوئی حریر ابرها پرده ای نیلوفری افکنده بود «دوستت دارم» خموش و خسته جان باز هم لغزید بر لب های من لیک گوئی در سکوت نیمروز گم شد از بی حاصلی آوای من ناله...
-
اعتراف
یکشنبه 9 بهمنماه سال 1390 10:16
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را می کشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتار خواهش جانسوز از خدا راه چاره می جویم پارساوار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم آه ... هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست هر چه گفتم دروغ بود، دروغ کی ترا گفتم آنچه دلخواهست تو برایم ترانه می...
-
بر گور لیلی
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 09:04
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز آخر مرا شناختی ای چشم آشنا چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو من هستم آن عروس خیالات دیرپا چشم منست اینکه در او خیره مانده ای لیلی که بود؟ قصه چشم سیاه چیست؟ در فکر این مباش که چشمان من چرا چون چشم های وحشی لیلی سیاه نیست در چشم های لیلی اگر شب شکفته بود در چشم من شکفته گل آتشین عشق...
-
سپیده عشق
پنجشنبه 29 دیماه سال 1390 09:04
آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتابست امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خوابست خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر بروی دفتر خویش تن صدها ترانه می رقصد در بلور ظریف آوایم لذتی ناشناس و رؤیا رنگ می دود همچو خون به رگ هایم آه ... گوئی ز دخمه دل من روح...
-
آبتنی
چهارشنبه 28 دیماه سال 1390 13:34
لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز پیکر خود را به آب چشمه بشویم وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش تا غم دل را بگوش چشمه بگویم آب خنک بود و موج های درخشان ناله کنان گرد من به شوق خزیدند گوئی با دست های نرم و بلورین جان و تنم را بسوی خویش کشیدند بادی از آن دورها وزید و شتابان دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت عطر دلاویز و تند پونه...
-
آرزو
دوشنبه 26 دیماه سال 1390 08:45
کاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد بسراپای تو لب می سودم کاش چون نای شبان می خواندم بنوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه تو ... کاش چون یاد دل انگیز زنی می خزیدم به دلت پر تشویش ناگهان چشم ترا می دیدم خیره بر جلوه زیبائی خویش کاش در بستر تنهائی تو پیکرم شمع گنه...
-
قربانی
پنجشنبه 22 دیماه سال 1390 08:11
امشب بر آستان جلال تو آشفته ام ز وسوسه الهام جانم از این تلاش به تنگ آمد ای شعر ... ای الهه خون آشام دیریست کان سرود خدائی را در گوش من به مهر نمی خوانی دانم که باز تشنه خون هستی اما ... بس است اینهمه قربانی خوش غافلی که از سر خودخواهی با بنده ات به قهر چها کردی چون مهر خویش در دلش افکندی او را ز هر چه داشت جدا کردی...
-
اندوه پرست
چهارشنبه 21 دیماه سال 1390 08:19
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشگ هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم...
-
گمشده
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 07:58
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاشق گشته ام گوئیا «او» مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آئینه می پرسم ملول چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟ لیک در آئینه می بینم که، وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم همچو آن رقاصه هندو به ناز پای می کوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی...
-
هرکجا هستم , باشم
یکشنبه 18 دیماه سال 1390 09:28
هر کجا هستم ، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟ من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست . واژه...
-
نغمه درد
شنبه 17 دیماه سال 1390 08:36
در منی و اینهمه زمن جدا با منی و دیده ات بسوی غیر بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم دلم بسینه می طپد با تو بی قرار و بی تو بی قرار وای از آن دمی که بی خبر زمن برکشی تو رخت خویش ازین دیار سایه توام بهر کجا روی سر نهاده ام به زیر پای تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا که بر گزینمش بجای تو شادی و غم...
-
دل نوشته های یک دوست
پنجشنبه 15 دیماه سال 1390 07:53
سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟ گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم نمی شد باورم ام، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست خداوندا مرا البته می بخشی گمان کردم به جرم غفلت از تو مرا راندی و در را پشت سر بستی حبیبا، باورش سخت است اما تو مرا اینک...
-
رؤیا
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 07:52
با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤیائی دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهائی: بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور بادپیمایش می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته هائی از در و گوهر می کشاند هر زمان...
-
گناه
شنبه 10 دیماه سال 1390 10:45
گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم بچشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لب هایم هوس ریخت زاندوه دل دیوانه رستم فرو خواندم...