-
آن برتر
شنبه 11 شهریورماه سال 1391 11:18
به کنار تپه شب رسید با طنین روشن پایش آینه فضا را شکست دستم درتاریکی اندوهی بالا بردم و کهکشان تهی تنهایی رانشان دادم شهاب نگاهش مرده بود و تابش بیراهه ها و بیکران ریگستان سکوت را و او پیکره اش خاموشی بود لالایی اندوهی بر ما وزید تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت و ناگاه از آتش لبهایش جرقه لبخندی پرید در ته...
-
....
پنجشنبه 26 مردادماه سال 1391 09:22
رویا زدگی شکست : پهنه به سایه فرو بود زمان پر پر می شد از باغ دیرین عطری به چشم تو می نشست کنار مکان بودیم شبنم سپیده همی بارید کاسه فضا شکست در سایه باران گریستم و از چشمه غم برآمدم آلایش روانم رفته بود جهان دیگر شده بود در شادی لرزیدم و آن سو را به درودی لرزاندم لبخند درسایه روان بود آتش سایه ها در من گرفت : گرداب...
-
فراتر
شنبه 21 مردادماه سال 1391 11:59
می تازی، همزاد عصیان! به شکار ستاره ها رهسپاری، دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار. اینجا که من هستم آسمان، خوشه کهکشان می آویزد، کو چشمی آرزومند؟ *** با ترس و شیفتگی، در برکه فیروزه گون، گل های سپید می کنی و هر آن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب! و اینجا - افسانه نمی گویم - نیش مار، نوشابه گل ازمغان آورد. ***...
-
شکست کرانه
دوشنبه 16 مردادماه سال 1391 10:40
درخت، نقشی در ابدیت ریخت. انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد. لبانم ره پرتوی شوکران لبخند می زند. - این تو بودی که هر وزشی، هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟ - و اینک هر هدیه ابدیتی است. - این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی؟ - و اینک چشمه نزدیک، نقش عطش در خود می شکند. - گفتی نهال از طوفان می...
-
شب هم آهنگی
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 11:57
لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند به سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید لبخند می زنی رشته رمز می لرزد می نگری...
-
ای نزدیک
شنبه 10 تیرماه سال 1391 11:20
در نهفته ترین باغ ها، دستم میوه چید. و اینک، شاخه نزدیک! از سر انگشتم پروا مکن. بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است. درخشش میوه! درخشان تر. وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید. دور ترین آب ریزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت. و من، شاخه نزدیک! از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم، رفتم،...
-
مسافر
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 17:28
دم غروب میان حضور خسته اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می دید و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش فراغت نثار حاشیه صاف زندگی می کرد و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را مسافر از اتوبوس پیاده شد چه آسمان تمیزی و امتداد خیابان غربت او...
-
صدای پای اب
سهشنبه 30 خردادماه سال 1391 10:20
اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی مادری دارم بهتراز برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که دراین نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند روی آگاهی آب روی قانون گیاه من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد...
-
پرنده مردنی است
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 09:26
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست
-
تنها صداست که می ماند
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 09:25
چرا توقف کنم،چرا؟ پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند افق عمودی است افق عمودی است و حرکت : فواره وار و در حدود بینش سیاره های نورانی میچرخند زمین در ارتفاع به تکرار میرسد و چاههای هوایی به نقب های رابطه تبدیل میشوند و روز وسعتی است که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد چرا توقف کنم؟ راه از میان مویرگ های حیات می گذرد...
-
کسی که مثل هیچکس نیست
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 09:24
من خواب دیده ام که کسی میآید من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام و پلک چشمم هی میپرد و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی میآید کسی میآید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست و مثل آن کسی...
-
دلم برای باغچه میسوزد
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 08:27
کسی به فکر گلها نیست کسی به فکرماهیها نیست کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست. حیاط خانه ی ما تنهاست حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد و...
-
پنجره
شنبه 6 خردادماه سال 1391 10:10
پنجره یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم سرشار می کند . و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من...
-
بعد از تو
چهارشنبه 3 خردادماه سال 1391 08:09
ای هفت سالگی ای لحظه های شگفت عزیمت بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست شکست بعد از تو آن عروسک خاکی که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب در آب غرق شد. بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم و بصدای زنگ ، که...
-
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
دوشنبه 1 خردادماه سال 1391 12:11
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک اسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی . زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ساعت چهار بار نواخت امروز روز اول دی ماه است من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم نجات دهنده در گور خفته است و...
-
تولدی دیگر
یکشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1391 09:08
همهء هستی من آیهء تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد زندگی...
-
من از تو میمردم
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1391 08:57
من از تو میمردم اما تو زندگانی من بودی تو با من میرفتی تو در من میخواندی وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی میپیمودم تو با من میرفتی تو در من میخواندی تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی وقتی که شب مکرر میشد وقتی که شب تمام نمیشد تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت...
-
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
چهارشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1391 14:05
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر میکردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه میآورند به مادرم که در آینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را...
-
ای مرز پر گهر
چهارشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1391 13:34
ای مرز پر گهر فاتح شدم خود را به ثبت رساندم خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم و هستیم به یک شماره مشخص شد پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران دیگر خیالم از همه سو راحتست آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پرافتخار تاریخی لالایی تمدن و فرهنگ و جق و جق جقجقهء قانون ... آه .دیگر خیالم از همه سو راحتست از...
-
پرنده فقط یک پرنده بود
یکشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1391 08:36
پرنده فقط یک پرنده بود پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . " پرنده از ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمیکرد پرنده روزنامه نمیخواند پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری...
-
به علی گفت مادرش روزی ....
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 09:30
علی کوچیکه علی بونه گیر نصف شب از خواب پرید چشماشو هی مالید با دس سه چار تا خمیازه کشید پا شد نشس چی دیده بود ؟ چی دیده بود ؟ خواب یه ماهی دیده بود یه ماهی ، انگار که به کپه دو زاری انگار که یه طاقه حریر با حاشیهء منجوق کاری انگار که رو برگ گل لاله عباسی خامه دوزیش کرده بودن قایم موشک بازی میکردن تو چشاش دو تا نگین...
-
فتح باغ
سهشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1391 08:17
آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه میدانند همه میدانند که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخهء بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه میترسند همه میترسند ، اما من وتو به چراغ و آب و...
-
وهم سبز
دوشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1391 08:29
تمام روز را در آئینه گریه میکردم بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم صدای کوچه ، صدای پرنده ها صدای گمشدن توپهای ماهوتی و هایهوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها که چون حبابهای کف صابون در انتهای...
-
دیدار در شب
یکشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1391 09:05
و چهرهء شگفت " از آن سوی دریچه به من گفت حق با کسیست که می بیند من مثل حس گمشدگی وحشت دارم اما خدای من آیا چگونه میشود از من ترسید ؟ من ، من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده ام و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانهء قبرستان موشی به نام مرگ جویده ست . " و چهرهء...
-
هدیه
پنجشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1391 10:08
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم
-
آیه های زمینی
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 11:14
آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت سبزه ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راهها ادامهء خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشید دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچکس دیگر به...
-
مرداب
دوشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1391 09:01
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت دیده را طغیان بیماری گرفت دیده از دیدن نمیماند ، دریغ دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ رفت و در من مرگزاری کهنه یافت هستیم را انتظاری کهنه یافت آن بیابان دید و تنهائیم را ماه و خو.رشید مقوائیم را چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ میدرد دیوار زهدان را به چنگ زنده ، اما حسرت زادن در او مرده ، اما میل...
-
در غروبی ابدی
شنبه 9 اردیبهشتماه سال 1391 09:22
- روز یا شب ؟ - نه ، ای دوست ، غروبی ابدیست با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپید و صداهائی از دور ، از آن دشت غریب ، بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد -سخنی باید گفت سخنی باید گفت دل من میخواهد با ظلمت جفت شود سخنی باید گفت چه فراموشی سنگینی سیبی از شاخه فرومیافتد دانه های زرد تخم کتان زیر منقار قناری های عاشق...
-
معشوق من
سهشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1391 09:16
معشوق من با آن تن برهنهء بی شرم بر ساقهای نیرومندش چون مرگ ایستاد خط های بیقرار مورب اندامهای عاصی او را در طرح استوارش دنبال میکند معشوق من گوئی ز نسل های فراموش گشته است گوئی که تاتاری در انتهای چشمانش پیوسته در کمین واریست گوئی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش مجذوب خون گرم شکاریست معشوق من همچون طبیعت مفهوم...
-
تنهائی ماه
دوشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1391 09:23
در تمام طول تاریکی سیریرکها فریاد زدند : " ماه ، ای ماه بزرگ ..." در تمام طول تاریکی شاخه ها با آن دستان دراز که از آنها آهی شهوتناک سوی بالا میرفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز و هزاران نفس پنهان ، در زندگی مخفی خاک و در آن دایرهء سیار نورانی ، شبتاب دقدقه در سقف چوبین لیلی در پرده غوکها در...