-
عروسک کوکی
یکشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1391 08:14
بیش از اینها ، آه ، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ ، بر قالی در خطی موهوم ، بر دیوار میتوان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند میبارد کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر...
-
جمعه
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 10:40
جمعهء ساکت جمعهء متروک جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگیز جمعهء اندیشه های تنبل بیمار جمعهء خمیازه های موذی کشدار جمعهء بی انتظار جمعهء تسلیم خانهء خالی خانهء دلگیر خانهء در بسته بر هجوم جوانی خانهء تاریکی و تصور خورشید خانهء تنهائی و تفال و تردید خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویر آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت زندگی من...
-
پرسش
پنجشنبه 31 فروردینماه سال 1391 08:24
سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها سلام، قرمزها، سبزها، طلائی ها به من بگوئید، آیا در آن اتاق بلور که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است و مثل آخر شب های شهر، بسته و خلوت صدای نی لبکی را شنیده اید که از دیار پری های ترس و تنهایی به سوی اعتماد آجری خوابگاه هاا، و لای لای کوکی ساعت ها، و هسته های شیشه ای نور - پیش می آید؟ و...
-
عاشقانه
چهارشنبه 30 فروردینماه سال 1391 09:07
عاشقانه ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با...
-
وصل
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1391 10:29
وصل آن تیره مردمکها، آه آن صوفیان سادهء خلوت نشین من در جذبهء سماع دو چشمانش از هوش رفته بودند دیدم که بر سراسر من موج می زند چون هرم سرخگونهء آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج بارانها چون آسمانی از نفس فصلهای گرم تا بی نهایت تا آنسوی حیات گسترده بود او دیدم در وزیدن دستانش جسمیت وجودم تحلیل می رود دیدم که قلب او با...
-
دریافت
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 08:34
در حباب کوچک خود روشنائی خود را می فرسود ناگهان پنجره پر شد از شب شب سرشار از انبوه صداهای تهی شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس ها شب... گوش دادم در خیابان وحشت زدهء تاریک یک نفر گوئی قلبش را مثل حجمی فاسد زیر پا له کرد در خیابان وحشت زدهء تاریک یک ستاره ترکید گوش دادم... نبضم از طغیان خون متورم بود و تنم... تنم از وسوسهء...
-
بر او ببخشائید
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 10:04
بر او ببخشائید بر او که گاهگاه پیوند دردناک وجودش را با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد بر او ببخشائید بر خشم بی تفاوت یک تصویر که آرزوی دور دست تحرک در دیدگان کاغذیش آب می شود بر او ببخشائید بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه گذر دارد و عطرهای منقلب شب خواب هزار...
-
میان تاریکی
شنبه 26 فروردینماه سال 1391 15:03
میان تاریکی ترا صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را می برد در آسمان ملول ستاره ای می سوخت ستاره ای می رفت ستاره ای می مرد ترا صدا کردم ترا صدا کردم تمام هستی من چو یک پیالهء شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشه ها می خورد ترانه ای غمناک چو دود بر می خاست ز شهر زنجره ها چون دود می لغزید به روی پنجره ها تمام شب آنجا...
-
در آبهای سبز تابستان
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1391 09:37
تنهاتر از یک برگ با بار شادیهای مهجورم در آبهای سبز تابستان آرام می رانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پائیزی در سایه ای خود را رها کردم در سایهء بی اعتبار عشق در سایهء فرّار خوشبختی در سایهء نا پایداریها شبها که می چرخد نسیمی گیج در آسمان کوته دلتنگ شبها که می پیچد مهی خونین در کوچه های آبی رگها شبها که تنهائیم با رعشه...
-
غزل
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1391 15:59
«امشب به قصهء دل من گوش می کنی» «فردا مرا چو قصه فراموش می کنی» ه.ا.سایه چون سنگها صدای مرا گوش می کنی سنگی و ناشنیده فراموش می کنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی دست مرا که ساقهء سبز نوازش است با برگ های مرده همآغوش می کنی گمراه تر از روح شرابی و دیده را در شعله می نشانی و مدهوش می کنی...
-
باد ما را با خود خواهد برد
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1391 09:34
در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران...
-
شعر سفر
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1391 10:20
همه شب با دلم کسی می گوید «سخت آشفته ای زدیدارش صبحدم با ستارگان سپید می رود، می رود، نگهدارش» من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فرداها روی مژگان نازکم می ریخت چشمهای تو چون غبار طلا تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در تنفس تو رها می شکفتم ز عشق و می گفتم «هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش برود، چشم...
-
روی خاک
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1391 08:45
هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبود ه ام با ستاره آشنا نبوده ام روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقهء گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند بارور ز میل بارور ز درد روی خاک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیمها نوازشم کنند از...
-
آفتاب می شود
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 16:48
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایهء سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز...
-
گذران
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1391 09:58
تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر نتوانم ‚ نتوانم جستن ھر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که ھمه عمر سفر می کردیم از بھاری به بھاری دیگر آه کنون دیریست که فرو ریخته در من ‚ گویی تیره آواری از ابر گران چو می آمیزم با بوسه تو روی لبھایم می پندارم می سپارد جان عطری گذران آن چنان آلوده ست عشق غمناکم...
-
سرود زیبایی
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1391 10:25
شانه ھای تو ھمچو صخره ھای سخت و پر غرور موج گیسوان من در این نشیب سینه میکشد چو آبشار نور شانه ھای تو چون حصار ھای قلعه ای عظیم رقص رشته ھای گیسوان من بر آن ھمچو رقص شاخه ھای بید در کف نسیم شانه ھای تو برجھای آھنین جلوه شگرف خون و زندگی رنگ آن به رنگ مجمری مسین در سکوت معبد ھوس خفته ام کنار پیکر تو بی قرار جای بوسه...
-
آن روزها
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1391 14:10
آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمان های پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها - به یکدیگر آن بام های بادبادکهای بازیگوش آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها آن روزها رفتند آن روزهایی کز شکاف پلکهای من آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید چشمم به روی هرچه...
-
زندگی
یکشنبه 28 اسفندماه سال 1390 08:44
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو، ای شعر گرم، در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز بادهء روزند با هزاران جوانه می خواند بوتهء نسترن سرود ترا هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به او درود ترا من ترا در تو جستجو کردم نه...
-
بعدها
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 08:36
مرگ من روزی فرا خواهد رسید : در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید: روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ی زامروزها، دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از...
-
جنون
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 16:50
دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟ ِیا نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه دل گمراه من چه خواهد کرد؟ با نسیمی که می تراود از آن بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطرهای سرگردان لب من از ترانه می سوزد سینه ام عاشقانه می سوزد پوستم می شکافد از هیجان پیکرم از جوانه می سوزد هر زمان موج می زنم در خویش می...
-
رهگذر
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1390 10:01
یکی مهمان ناخوانده، ز هر درگاه رانده، سخت وامانده رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبارآلود نهاده سر بروی سینهء رنگین کوسن هائی که من در سالهای پیش همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم هزاران نقش رویائی بر آنها در خیال خویش وچون خاموش می افتاد بر هم پلک های داغ و سنگینم گیاهی سبز می روئید در مرداب رویاهای شیرینم...
-
از راهی دور
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 08:32
دیده ام سوی دیار تو و در کف تو از تو دیگر نه پیامی نه نشانی نه به ره پرتو مهتاب امیدی نه به دل سایه ای از راز نهانی دشت تف کرده و بر خویش ندیده نم نم بوسه ء باران بهاران جاده ای گم شده در دامن ظلمت خالی از ضربهء پاهای سواران تو به کس مهر نبندی ، مگر آندم که ز خود رفته، در آغوش تو باشد لیک چون حلقهء بازو بگشایی نیک...
-
بازگشت
پنجشنبه 18 اسفندماه سال 1390 07:54
عاقبت خط جاده پایان یافت من رسیدم ز ره غبارآلود نگهم پیشتر زمن می تاخت بر لبانم سلام گرمی بود شهر جوشان درون کورهء ظهر کوچه می سوخت در تب خورشید پای من روی سنگفرش خموش پیش می رفت و سخت می لرزید خانه ها رنگ دیگری بودند گردآلوده، تیره و دلگیر چهره ها در میان چادر ها همچو ارواح پای در زنجیر جوی خشکیده، همچو چشمی کور خالی...
-
گره
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1390 08:45
فردا اگر ز راه نمیآمد من تا ابد کنار تو میماندم من تا ابد ترانهء عشقم را در آفتاب عشق تو میخواندم در پشت شیشه های اتاق تو آن شب نگاه سرد سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت گوئی به عمق روح تو راهی داشت لغزیده بود در مه آئینه تصویر ما شکسته و بی آهنگ موی تو رنگ ساقهء گندم بود موهای من، خمیده و قیری رنگ رازی درون سینهء...
-
ظلمت
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1390 09:41
چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پلهء آن غرفه عاج ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کورست نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایانست شاید آن نقطهء نورانی چشم گرگان بیابانست می فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی او درینجاست نهان می درخشد در...
-
بلور رؤیا
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1390 09:44
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سرهایمان چو شاخهء سنگین ز بار و برگ خامش ، بر آستانه محراب عشق بود من همچو موج ابر سپیدی کنار تو بر گیسویم نشسته گل مریم سپید هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم بر برگ دستهای تو شبنم سپید گوئی فرشتگان خدا در کنار ما با دستهای کوچکشان چنگ میزدند در عطر عود و نالهء...
-
صدا
شنبه 13 اسفندماه سال 1390 10:55
در آنجا ، بر فراز قلهء کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن بسوی ابرهای تیره پرزد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم کای خداوند من او را دوست دارم ، دوست دارم صدایم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبارآلوده و بیتاب کوبید در زرین قصر آسمان را ملائک با هزاران...
-
دیر
پنجشنبه 11 اسفندماه سال 1390 08:24
در چشم روز خسته خزیدست رؤیای گنگ و تیرهء خوابی اکنون دوباره باید از این راه تنها به سوی خانه شتابی تا سایه سیاه تو ، اینسان پیوسته در کنار تو باشد هرگز گمان مبر که در آنجا چشمی به انتظار تو باشد بنشسته خانهء تو چو گوری د ر ابری از غبار درختان تاجی بسر نهاده چو دیروز از تارهای نقره باران از گوشه های ساکت و تاریک چون در...
-
پوچ
سهشنبه 9 اسفندماه سال 1390 09:58
دیدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودم از من و هرچه در من نهان بود میرمیدی میرهیدی یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش میکشیدی میکشیدی آخرین بار آخرین بار آخرین لحظهء تلخ دیدار سر به سر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گو کردم خش خش برگهای خزان را باز...
-
شعری برای تو
دوشنبه 8 اسفندماه سال 1390 10:25
این شعر را برای تو میگویم در یک غروب تنهء تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در کهنه گور این غم بی پایان این آخرین ترانه لالائیست در پای گاهوارهء خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو بگذار سایهء من سرگردان از سایهء تو، دور و جدا باشد روزی به هم رسیم که گر باشد کس بین ما،نه غیر خدا باشد من تکیه...