-
باختی ........
سهشنبه 19 مهرماه سال 1390 14:55
هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست همون بهتر بری مارم فراموش کن تو آبروی عاشقی رو پاک بردی دارم جدی میگم برای من مردی چه قدر ساده بودم که باورت کردم عزیزم بودی و خونم رو میخوردی توکه بریدی و دوختی و بهونه ساختی اما بدون که تو عاشقی باختی عشقو چه ارزون و مفت...
-
وقتی رفتی همه چی رفت
سهشنبه 19 مهرماه سال 1390 14:50
وقتی رفتی همه چی رفت همه ی دلبستگی رفت شب و روز من یکی شد حتی حس زندگی رفت دیگه بی تو مرده بودم حرف مردم شده بودم توی آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی برای من تپش زندگی بودی وقتی رفتی دیگه اون پنجره خوابید وقتی رفتی آره رفتی وقتی رفتی از تو مونده یادگاری واسه ی من بی قراری خنده رو لبام اما...
-
خدا حافظ.......
سهشنبه 19 مهرماه سال 1390 13:25
خداحافظ برای تو چه آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود خداحافظ برای تو رهایی داشت برای من غم تلخ جدایی داشت خداحافظ طلوع من غروب من خداحافظ تو ای محبوب خوب من سلام تو طلوع پاک شبنم بود غروب ظلمت تاریکی وغم بود سلام تو شروع آشناییها نوید مهربانی ها زمان همزبانیها دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ...
-
این تبر مال تو نیست؟
سهشنبه 19 مهرماه سال 1390 13:11
چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟ چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟ این تبر مال تو نیست؟ دستها آن تو نیست ؟ تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه ! به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی! آی آرام بزن می شکند عمق سکوت ! وای آرام بزن تا نکنم آه تو را جمع کن هر چه شکستی دل من ! هیزم خوبی شد آتشی...
-
گاهی دعایم کن
دوشنبه 18 مهرماه سال 1390 13:48
.....برایت آرزو دارم عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید راه...
-
و من همیشه فقط یک دقیقه دیر می رسم...
دوشنبه 18 مهرماه سال 1390 13:33
مقابل دریا که می رسم فقط برای چشمهایت دعا می کنم اما تو هرگز مستجاب نمی شوی ...ببار ببار که باز باورت کنم ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی ببار در همین کوچه مهتاب راستی قرارمان "همان ساعت "نمی دانم ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمی رود یادت نرود تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر تا می...
-
بهم کمک نمیکنه
دوشنبه 18 مهرماه سال 1390 13:20
نوشتن از نبودنت بهم کمک نمیکنه هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه نشوندمت رو معنی عمیق نام واژه ها پیچیدنت به هرم استعاره ها بهم کمک نمیکنه هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه خط زدن نوشته ها سوزوندن ترانه ها بغض های تلخ بین روز شب گریه های بی صدا بهم کمک نمیکنه هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه نه هیچ چیزی بعد رفتنت بهم...
-
زندگی هیچ نبود،
دوشنبه 18 مهرماه سال 1390 13:15
زندگی هیچ نبود، و به آسانی یک گریه گذشت. کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت. تا که در رویاها همه دار و ندارش، قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش همه را بی منت، به عروسک بخشد غافل از آینده. *** زندگی فلسفه ای بیش نبود که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود و محبت، افسوس. من خودم را دیدم، آن زمانی که...
-
او رفت وماندم در قفس
شنبه 16 مهرماه سال 1390 15:48
او رفت وماندم در قفس ،یارب به فریادم برس ،شد سرنوشتم عاقبت ،بازیچه دست هوس ،امشب که مستم مست مست ،داغی نهادم پشت دست ،تا نقش نابودی کشم ،بر آنچه بود وآنچه هست ،صحرا به صحرا کو به کو ،هرجاگذر کردی بگو ،عاشق شدن دیوانگی است . پایان عشق بیگانگی است
-
تنها شده ام
شنبه 16 مهرماه سال 1390 15:46
دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است .... که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام از طرف ایلیای عزیز
-
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
شنبه 16 مهرماه سال 1390 15:42
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم از طرف ایلیا
-
حصار کهنه سنگی ....
شنبه 16 مهرماه سال 1390 15:31
چه حالیه که من دارم ، به حال من تو میخندی منم اون کولی تنها ، که هر شب خون میبارم شده تو خلوت تارم ، زبونم سیمه گیتارم دله پر خون شده بیمار ، شبیه هر دفعه هر بار شده زخمی تنه تب دار ، از این دلتنگی و دیوار بازم دیوار و دلتنگی ، شدم بیمار صد رنگی بازم نالیدم از پشته ، حصار کهنه ی سنگی چه حالیه که من دارم ، به حال من تو...
-
دل منم دیوونه شد. . .
شنبه 16 مهرماه سال 1390 09:36
واسه من از تو چی مونده عکس و یه ربانه تیره نمی دونستم که عشقم یه روزی از اینجا میره دوتا شمع نیمه سوزو عطر تو هنوز می پیچه بخدا تموم غمها پیش غصه تو هیچه ... دل تنهای منم سر مزارته هنوز انگاری تو زنده ای اون میمیره هر شب و روز بعد پر کشیدنت دل منم دیوونه شد قصری که ساخته بودم برای تو ویروونه شد . . دل تنهای منم سر...
-
روز مرگم
شنبه 16 مهرماه سال 1390 09:14
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد شاهدی...
-
عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم
شنبه 16 مهرماه سال 1390 09:07
صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم قصه دنیا به سر می آید و من نیستم یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد نامه هایم از سفر می آید و من نیستم هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت...
-
می دونی با تو
شنبه 16 مهرماه سال 1390 09:04
بده دستات و به من تا باورم شه پیشمی می دونم خوب می دونی تو تار و پود و ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونمی می دونی با تو پرم از شعر و...
-
بعدش خدانگهدار ...
شنبه 16 مهرماه سال 1390 08:06
دل تنگی هات رو بردار به روی قلبم بذار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یک بار بعدش خدانگهدار بعدش خدانگهدار ... تنهایی خیلی سخته وقتی چشام براهه وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم تنها می مونه دستم با این دل شکستم دل تنگی هامو بردار پیش...
-
عشق شیرینش مرا فرهاد کرد
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 12:31
عشق شیرینش مرا فرهاد کرد او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد او بشد لیلا و ما مجنون روی ماه او قلب ویران مرا آباد کرد نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود قبل از او دنیا این چنین برایم زیبا نبود بعد از او هم زندگی هست ولیکن تلخ تلخ بعد از او این زندگی دیگر چه سود با نظاره با اشاره به تو میگم که دلم عشق تو داره می ترسم ندونی...
-
خداحافظ گل نازم
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 12:26
خداحافظ گل نازم تموم حس آوازم خداحافظ وجود من برورویای یروازم خداحافظ گل پونه برو ازقلب ویرونه لالایی آی دل تنها کسی دردونمی دونه لالایی نم نم بارون بگیر آروم دل داغون نذاردستت بازم رو شه نذار اشکات بشه بارون حالا که تو نگاه تو منم مهمون ناخونده میرم امابدون قلبم تودستهای توجا مونده نمی دونی نمی دونی چه تنها سخته دل...
-
من هم شبی یه خاطره می شوم
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 12:24
من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم خط میخورم زهستی و تعطیل میشوم من هم شبی به خواب زمین میروم فرو بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم من هم شبی قسم به خدا مثل قصهها با فصل تلخ خاتمه تکمیل میشوم قابیل مرگ، نعش مرا میکِشَد به دوش کم کم شبیه قصه هابیل میشوم حک میکند غروب مرا شاعری به سنگ از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم یک شب...
-
کجاست مادر
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 12:16
دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر ، کجاست گهواره ی من همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست همون جایی که شاهزاده ی قصه همیشه دختر فقیرو می خواست همون شهری که قد خود من بود از این دنیا ولی خیلی بزرگ تر نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یک کبوتر دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر، کجاست...
-
دلم پرواز می خواهد
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 12:11
و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ... اما خسته... دلم پرواز می خواهد... دیگر کوله ام خالیست ... دیگر صدای باران هم درمان نیست... ... باید بروم ... جای من اینجا نیست, بروم آنجایی که باران از اوست ... جایی فراسوی ابرها, آنجا که سنگها هم نفس می کشند... راهها به دو راهی ختم نمی شوند... و دستها تنها برای دستگیری دراز می...
-
عشق یعنی
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 12:02
عشق یعنی یک سلام و یک درود عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن بدست عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق...
-
چراغها را خاموش کنید
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 09:08
چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ... یادت می آید حرفی را که زدی؛ گفتی می روم، گه گداری...
-
من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 09:00
من ندارم تاب درد اشتیاق عالمی مشتاق وصل و من فراق ابر میبارد و من میشوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا من که یکبار به وصلت نرسیدم همه عمر چون توانم که شوم از تو به یکبار جدا
-
با سنگدلان یار مشو میشکنندت
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 08:55
آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟ فریاد که از یاد برفت آن همه پندت ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم با سنگدلان یار مشو میشکنندت
-
تا تو بودی .......
سهشنبه 12 مهرماه سال 1390 13:55
تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتم رو به روی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم حال گر چه هیچ نزری عهده دار وصل نیست یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر می شد غریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم ساده از «من بی تو می...
-
چه کسی ترا بخاطر خودت دوست دارد...؟
سهشنبه 12 مهرماه سال 1390 11:18
چه کسی ترا بخاطر خودت دوست دارد...؟ به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه بهخاطرجذابیتهای ظاهریت who calls you back when you hang up on him کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی who will stay awake just to watch you sleep کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در...
-
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
دوشنبه 11 مهرماه سال 1390 13:07
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن من و از این دل خوشی وآرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر از عشق و خواهشم من و تو آغوشت بگیر آغوشه تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه...
-
ولی افسوس
دوشنبه 11 مهرماه سال 1390 12:29
دفتری بود که گاهی من و تو می نوشتیم در آن از غم و شادی و رویاهامان از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم من نوشتم از تو: که اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد که اگر دل به دلم بسپاری و اگر همسفر من گردی من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!! تو نوشتی از من: من که...