-
یقین دارم که می آیی
یکشنبه 10 مهرماه سال 1390 13:31
یقین دارم که می آیی تو می آیی........... یقین دارم که می آیی زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند تو می آیی یقین دارم که می آیی پشیمان هم.... دو دستت التماس آمیز می آید به سوی من ولی پر می شود از هیچ... دستی دست گرمت را نمی گیرد صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خواند ومی گوید که اینک...
-
یک انشای خوشمزه ...!
یکشنبه 10 مهرماه سال 1390 09:23
زن می خوام یا نمی خوام ؟ هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید...
-
بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان
شنبه 9 مهرماه سال 1390 13:16
بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان بیا تا...
-
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
شنبه 9 مهرماه سال 1390 13:10
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام بس که جفا ز خار وگل دید دل رمیده ام همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام تا به کنار من بودی بود به جا قرار دل رفتی ورفت راحت از خاطر آرمیده...
-
چطور بهتر زندگی کنم !؟
شنبه 9 مهرماه سال 1390 08:45
پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟! پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه...
-
چقدر زود دیر می شود!
پنجشنبه 7 مهرماه سال 1390 16:13
حرفهای ما هنوز ناتمام ... تا نگاه می کنی وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود ای دریغ و حسرت همیشگی ... ناگهان چقدر زود دیر می شود !
-
در غیاب تو تحقیر می شوم
پنجشنبه 7 مهرماه سال 1390 13:54
دیریست در غیاب تو تحقیر می شویم بازیچه تحجر و تزویر می شویم آزادی ای شرافت سنگین آدمی این روزها بدون تو تعزیر می شویم فواره رها شده مصداق سعی ماست پا می شویم و باز زمینگیر می شویم قد راست می کنیم برای صعود و باز از ارتفاع خویش سرازیر می شویم امروز عقده دلمان باز می شود فردا دوباره بغض گلوگیر می شویم * ما قله های مرتفع...
-
گریه می خواهم
پنجشنبه 7 مهرماه سال 1390 13:52
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من که بغض آشنای ابر گریه می خواهد بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
-
پشت شیشه برف میبارد
پنجشنبه 7 مهرماه سال 1390 13:39
پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه میکارد مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجام چنین دیدی در دلم باریدی ... ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست میلرزد روحم از سرمای تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته...
-
در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام
پنجشنبه 7 مهرماه سال 1390 13:21
در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام با همه نا مهربانان مهربانی کرده ام همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام..... بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست..... من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام نه شکایت از دو نگی های یاران کرده ام...... گر چه...
-
یار من مهربان ترین یار است
پنجشنبه 7 مهرماه سال 1390 13:13
یار من مهربان ترین یار است نه ستمکار نه دل آزار است خلق و خویش خوش و درونش خوش واقعا گفته و بیا نش خوش لب و دندان نگو بگو الماس ای خدا از تو صد هزار سپاس لب کلام خدای منان است بوسه اش از ته دل و جان است برق چشمانش چو آتش طور است گفته هایش پر از گل نور است وای از آن آدم که عشوه ساز کند آسمان در برش نماز کند خنده اش ف...
-
بگذار بمیرم
پنجشنبه 7 مهرماه سال 1390 13:03
بگذار بمیرم ای خوبتر از گل ای پاکتر از قطره ی شبنم ای دل به تو محتاج من جز تو نخواهم ز دو عالم دل در تب سنگین خمار است ای دوست بهار است جز چشم تو هر چشم خمار است کیفیت چشمان تو چون جام شراب است ای چشم تو سر چشمه ی خورشید یک دم نگاهم کن صیاد منم ای آنکه به دام تو اسیرم بگذار که از پای بیافتم مستانه بمیرم ای هستیم ز تو...
-
تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی
چهارشنبه 6 مهرماه سال 1390 16:06
تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره ؟عصای رفتنم سسته؟ کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته؟ خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا اسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده به...
-
پسر عاشق
چهارشنبه 6 مهرماه سال 1390 09:20
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد..... ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر...
-
داستان زیبا و عاشقانه (عشق پسر به دختر)
چهارشنبه 6 مهرماه سال 1390 09:04
دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟ پسر گفت : نه ، نیستی دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟ پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟ پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های...
-
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
سهشنبه 5 مهرماه سال 1390 14:03
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روز ها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای زامروزها دیروزها! . دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمر های سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد...
-
عشق : زندگی ، بازی خورشید و سایه است
یکشنبه 3 مهرماه سال 1390 09:12
عشق زندگی ، بازی خورشید و سایه است بازی امید و ناامیدی
-
عشق آتش هم هست
یکشنبه 3 مهرماه سال 1390 09:08
عشق آتش هم هست اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند عشق من نیز به همین شکل رنج آفرین است زیرا من خواهان خراب کردن تو هستم تا دوباره آبادت کنم دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد...
-
من از راه رفتن های بی تو خسته ام
یکشنبه 3 مهرماه سال 1390 09:01
من از راه رفتن های بی تو خسته ام از این همه تنهایی و بی کسی خسته ترم من از طلوع خورشیدهای بی تو بیزارم از شب های بی کسی بیزارتر پس کی تمام میشود این بی کسی های دلم یا تو به من برسی با من به مرگ برسم
-
وقتی دلتنگ شدی
یکشنبه 3 مهرماه سال 1390 08:59
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه وقتی...
-
دوست داشتن
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1390 12:56
شب را دوست دارم ! چون دیگر رهگذری از کوچه پس کو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی تا سر گردانی مرا ببیند .چون انتها را نمی بینم .تا برای رسیدن به آن اشتیا قی نداشته باشم. شب را دوست دارم . چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند. شب را دوست دارم : چرا که اولین بار تو را در شب...
-
من و تو دور از هم می پوسیم
چهارشنبه 30 شهریورماه سال 1390 09:19
من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد تو تماشا کن که بهاری...
-
خدایا هیچ وقت مرا نبخـــــــــــش .....
چهارشنبه 30 شهریورماه سال 1390 09:14
خدایا چه کردم؟؟ چه با مهربانم کردم؟ هیچ وقت مرا نبخـــــــــــش ...حتی اگر او مرا ببخشد... قلبم مثل یک تکه یخ است نه ..... مثل آتش آه ه ه.... با تمام وجود می تپد با آتش خاطراتش می ایستد به یاد روز های بدون او.... چگونه میتوانم به زبان آرم....روز های بدون حضور او.............. من به او بد کردم... آری طاقت اشک هایش را...
-
هم شکست و هم شکستم داد دل
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 16:38
این هم از یک عمر مستی کردنم سالها شبنم پرستی کردنم ای دلم زهر جدایی را بخور چوب عمری باوفایی را بخور ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت؟ خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت؟ من که گفتم این بهار افسردنی است من که گفتم این پرستو رفتنی است آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل از طرف ایلیا
-
نمی دانم چه می خواهم خدایا
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 16:21
نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد...
-
کاش بودی
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 16:16
کاش بودی تا اشک هایم از شوق دیدارت سرازیر می شد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت...
-
دوستی که تا نداره !!
دوشنبه 28 شهریورماه سال 1390 09:28
یک شکلات شروع شد من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم: نه نه نه نه تا نداره گفت: قبول تا...
-
نگاه کن
دوشنبه 28 شهریورماه سال 1390 09:21
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز...
-
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 17:03
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول...
-
عشق یعنی خاطرات بی غبار
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 16:43
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ماتهب از یک نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از...