-
روزی از روزها
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 14:09
روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد .اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم .تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم .افتاده باشم و جان داده باشم. از طرف دوست خوبم ایلیا
-
می ترسم
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 10:50
میترسم از نبودنت و از بودنت بیشتر! نداشتن تو ویرانم میکند و داشتنت متوقفم! وقتی نیستی کسی را نمی خواهم... و وقتی هستی" تو را" می خواهم ... رنگهایم بی تو سیاه است و در کنارت خاکستری ام ..!! خداحافظی ات به جنونم می کشاند !!! و سلامت به پریشانیم!؟ بی تو دلتنگم و با تو بی قرار ... بی تو خسته ام و با تو در فرار...
-
منتظـــر نباش
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 10:29
آیـینـه پرسـیــد که چـرا دیــر کرده است نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر مـن است تنـها دقـایقی چند تأخیـر کـرده است گفتــــم امـــروز هـــوا ســـرد بوده است شـاید موعد قــرار تغییـر کـــرده است خنـدیــد بــه ســادگیـــم آیـیـنـه و گفـت احساس پاک تو را زنجیـر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن...
-
زندگی چیست؟
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 10:20
کودکی ،دخترکی موقع خواب سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید زندگی چیست؟ پدرش از سر بی صبری گفت: زندگی یعنی عشق دخترک با سر پر شوری گفت: عشق را معنی کن پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من دخترک خنده بر آورد زشوق گونه های پدرش را بوسید زان سپس گفت: پدر... عشق اگر بوسه بود،بوسه هایم همه تقدیم تو باد از طرف سارا
-
دختری می پرسد عشق یعنی چه؟
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 10:17
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ دلبری گفت: شوخی لوسی...
-
خیلی سخته
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 08:29
خیلی سخته که دلی روبا نگات دزدیده باشی وسط راه اما ازعشق،یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی ازخودت می پرسی یعنی،میشه اون بره زمانی؟ خیلی سخته توی پاییزباغریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه خیلی سخته...
-
رفاقت
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1390 14:52
به دوتا چشم توجه کردی ؟ باهم نگاه میکنن می چرخن اشک میریزن-می خوابن .... با اینکه حتی همدیگرو نمیبینن این یعنی اخر رفاقت
-
عشق گاهی هیچ هیچ هیچ
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1390 09:12
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک .... عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه همنشین خلوت غمگین آه عشق گاهی شور رستن در گیاه عشق گاهی غرقه ی خورشید...
-
حست میکنم نه نزدیکتر به رگهایم بلکه در رگهایم
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 13:54
حست میکنم نه آن دور نه در آسمان نه در کعبه بلکه در دستانم.... حس میکنمت عزیزدل ... در دلم در قلبم در زبانم درچشمانم ... تو اینجایی ،همیشه بودی من نبودم وشرمسارم از نبودنم تو همیشه حاضربوده ای ومن غایب... تو همیشه دلنگرانم بوده ای این من بوده ام که تورا ندیده ام ... تو وفاکردی باصدجفایت ومن جفاکردم باصد وفایم .... تو...
-
روی قبرم بنویسید مسافر
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 11:52
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است . بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست او در این معبر پرحادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست در رثایم بنویسد که شاعر بوده است بنویسید اگر شعری ازاومانده بجای مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است مدح گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست بنویسید در این...
-
بعد از مرگم چه کسی
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 09:51
بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید... منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت آرزوی بهترین ها را کردم... بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد.. .نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود... .بی آنکه خود خواهان آن باشی... بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی...
-
من مرده ام
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 09:44
دیگر طعم تلخ زندگی را نخواهم چشید... میان غم بارترین و شاید زجر آورترین لحظاتم مرگ به سراغم می آید و کابوس زندگی پر دردم را میان شیرین ترین آرزوهایم به زنجیر میکشد من مرده ام و اینک تابوتم را میان سنگینی سکوت سنگین تر از دردهایم به سوی فرجامی که گریبانگیر انسان هاست می برند قبرم را به تزیین دانه های خاکی که جسمم را در...
-
باید رفت...
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 09:34
و باید رفت... همه چیز به پایان رسید! آری وقت رفتن است... وقت سفر کردن و دل کندن... وقت جدایی... پای رفتن نیست... اما باید رفت... رفت و مقصد را جست! نمی دانم به کدامین سو می روم... اما می روم... باید ادامه داد... هنوز مانده... مسیر طولانی و مقصد دور... هم شادم و هم غمگین!!! شادم از پایان و غمگینم از پایان!!! کوله بارم...
-
سکوت خواهم کرد واز یاد خواهم برد
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 09:27
سکوت خواهم کرد واز یاد خواهم برد ، آن چه را که به پایان رسید وشروع خواهم کرد آنچه را که دوباره به اتمام میرسد: سیگاری آتش خواهم زد تا بخاطر... قلمی خواهم شکست تا به آغاز... اراده ای خواهم کرد تا به عمل... تیری رها خواهم ساخت تا به ثمر... فنجانکی خواهم شکست تا به شکست... بره ای خواهم شد تا به تمرد... وعمری خواهم کرد تا...
-
چه زود فراموش شدم
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 11:51
چه زود فراموش شدم... چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد .... چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد.... مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود ! با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ، راهی جز تنها ماندن ندارم ! چه زود قصه عشقمان...
-
خدا حافظی
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 11:07
حضورت کنارمه اما انگار نگاهت جای دیگس نگاهتو که صدا میزنم نگاهت گره می خوره به چشمام اما از دلت خبر نیست اینو از حرفات می خونم اینو از فرار دستات از دسنم می خونم اینو از احساس غریب چشمات که لبریز شده توی نگاهم می خونم می گن با دست پس میزنی با پا پیش می کشی این دل دیونمو به اتیش می کشی پرنده من برو سفر سلامت پروازتو...
-
هیچ
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 08:50
سالها پیش زتو پرسیدم زندگی یعنی چه؟ شانه بالا زدی و زمزمه ای: یعنی هیچ. گفتمت هیچ چه معنا دارد؟ نگهی سرد به من کردی وگفتی: هیچ معنا دارد؟ گفتمت:مهر ووفا٬ عشق وصداقت هیچ اند؟ زهرخندی زدی وزمزمه ای: همه در شعر تو می گنجد نه در باور من. لرزیدم در ته چشم تو دنبال جوابی گشتم آن قدر سرد وتهی بود که سرمازده٬ یخ برگشتم. ومن...
-
اگر مانده بودی
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 08:41
اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا میرساندم اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم اگر با تو بودم به شبهای غربت, که تنها نبودم اگر مانده بودی زتومی نوشتم تورا می سرودم مانده بودی اگر نازنینم, زندگی رنگ و بوی دگر داشت این شب سردوغمگین غربت, باوجودتورنگ سحر داشت با تواین مرغک پرشکسته, مانده بودی اگربال وپرداشت با تو...
-
قصه شقایق
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 08:31
شقایق گفت : با خنده ِ نه بیمارم ، نه تب دارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و...
-
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارم
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 12:30
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می...
-
می خواهم عمرم را با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 12:03
می خواهم عمرم را با دست های مهربان تو اندازه بگیرم برگرد! می خواهم عمرم را با دست های مهربان تو اندازه بگیرم برگرد! باور کن تقصیر من نبود من فقط می خواستم یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم نمی دانستم گریه را دوست نداری حالا هم هروقت بیایی عزیز لحظه های تنهایی منی اگر بیایی من دلتنگی هایم را بهانه می کنم تو هم دوری...
-
از چه بنویسم؟؟
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 11:58
از چه بنویسم؟؟ از آسمانی که همیشه در حال عبور است؟ یا از دلی که سوتو کور است؟ از چه بنویسم؟ از آسمانی که همیشه در حال عبور است؟ یا از دلی که سوتو کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟ یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟ از چه بنویسم ؟؟ از نامه هایی که هیچوقت...
-
ای گل تازه که بویی ز وفانیست تورا
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 11:06
ا ی گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود جان من این همه بیباک نمیباید بود همچو گل چند به روز همه خندان باشی همره غیر به...
-
داستان زیبای خنده تلخ سرنوشت
شنبه 19 شهریورماه سال 1390 16:42
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به...
-
داستان دیوانگی و عشق
شنبه 19 شهریورماه سال 1390 15:54
داستان دیوانگی و عشق زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک! دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬...
-
بهش نگین که من چقدر دوستش دارم
شنبه 19 شهریورماه سال 1390 10:40
بهش نگین که من چقدر دوستش دارم برای بردن دلش کوه را رو شونم می زارم بهش نگین دیونه چشاش شدم مست همه شیطونیهاش عاشق خنده هاش شدم اگه بفهمه عاشقم می ره و پیداش نمی شه کی می دونه عاقبته این دل زارم چی میشه؟ اگه بگم دوستش دارم قلبش رو پنهون می کنه پیش چشای عاشقم رقیب مهمون میکنه از طرف دوست خوبم ایلیا
-
تکیه به شونه هام نکن
شنبه 19 شهریورماه سال 1390 10:33
تکیه به شونهام نکن . من از خودت خسته ترم ما که به هم نمیرسیم بسه دیگه بذار برم کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟ من نه قلندر شبم . نه قهرمان قصه ها نه برده حلقه به گوش . نه ناجی فرشته ها تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه... یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من...
-
عشق چیست؟ …
شنبه 19 شهریورماه سال 1390 08:29
عشق چیست؟ … مادر گفت عشق یعنی فرزند . پدر گفت عشق یعنی همسر . دخترک گفت عشق یعنی عروسک . معلم گفت عشق یعنی بچه ها . خسرو گفت عشق یعنی شیرین . شیرین گفت عشق یعنی خسرو . فرهاد گفت: …. ؟ فرهاد هیچ نگفت . فرهاد نگاهش را به آسمان برد باچشمانی بارانی. میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد! میخواست شکایت کند اما نکرد. نفسش دیگر...
-
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
شنبه 19 شهریورماه سال 1390 08:26
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ...
-
انتظار، شش حرف وچهار نقطه
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1390 15:04
انتظار، شش حرف وچهار نقطه کلمه کوتاهیه اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی تو این کلمه کوچیک ده هاکلمه وجو داره که تجربه کردن هرکدومشون دل دریای میخاد تنهایی چشم براه موندن غم غصه ناامیدی شکنجه روحی دلتنگی صبوری اشک بی صدا افسردگی پشیمونی بی خبری دلواپسی برای هرکدوم این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد...