
می تازی، همزاد عصیان!
به شکار ستاره ها رهسپاری،
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار.
اینجا که من هستم
آسمان، خوشه کهکشان می آویزد،
کو چشمی آرزومند؟
***
با ترس و شیفتگی، در برکه فیروزه گون، گل های سپید می کنی
و هر آن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب!
و اینجا - افسانه نمی گویم -
نیش مار، نوشابه گل ازمغان آورد.
***
بیداری ات را جادو می زند،
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید.
و - قصه نمی پردازم -
در باغستان من، شاخه بارور خم می شود،
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد.
در بیشه تو، آهو سر می کشد، به صدایی می رمد.
***
در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست.
در سایه - آفتاب دیارت، قصه « خیر و شر » می شنوی.
من شکفتن ها را می شنوم.
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد.
***
تو در راهی.
من رسیده ام.
***
اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!
میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.
شنبه 21 مردادماه سال 1391 ساعت 11:59
BASHE
اینم از نظر.....
مطلبتون خوجچله....
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ...
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صدعشق و هوس می ارزد
من نه عاشق هستم
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی هستم
که مراازپس دیوانگی ام میفهمد ...
مرسی قشنگ بود.خسته نباشی
دعوت به ساخت وبلاگ گروهی